ز پایِ
رفتنم بگشا ،
غل و زنجیر ِ
ماندن را
جمشید
پیمان
تـو
را درجـانِ
خود جویم، کـه
در جـانـم تو
پنهانـی
چـو
دریـابم تـو
را در جــان ،
رهـم از بـنـدِ
حیرانـی
ز پـایِ
رفـتـنـم بـگشـا
، غـل و زنــجـیـر
مــانـدن را
مــلــولـم
مـی کـنـد مـانـدن
، ازآن گیرم گرانجانی
به
هرجائی تو را
جستم ، که
بازت یابم ای
درجـان
نـدانـستـم
که ایـنجائی،
بجز در جان ،
نمی مانـی
ز هر چـون
و چـرا بیرون ،
نه ای افسانه
و افسون
نـه
دانـش پـاسـخـت
دانـد ، نـه مـدلـولاتِ
نادانـی
عـقـالِ عـقـل
و بنـدِ عشق،
نبندد دست و
پایـت را
برون
از عـقـل و از
عشقی ، ورایِ کـفـر
و ایمانی
پــیــامـت
را نـیـوشـیـدم
، شـدم پــر
از پــر پـــرواز
بـه
زیــر بـالِ خـود
دیــدم ، شـکـوه
و فـر کـیـهـانی
به
دریـاهای پـر
توفان ، اگر بـاشی
تـو کشتی بان
نـتـرسـم از سفـر
دیگر ، درین
شب هایِ
ظلمانی
دلـم
را چـون بـه
دسـتِ تـو ،
سپـارم ای امـین
دل
رها
گردم هم از
ظـلـمـت ، هـم
از دردِ
پـریـشـانـی
جـز "
آزادی " چـه
خوانـیـمت ،
که بنماید ترا
گوهر
بـه نـام
پـر فـروغ تـو
، چه جـان ها
گشته قربـانی
نـشانی
هایـت ای زیـبـا
، بـه هر دار و
چـلـیـپـائی
به لب
نام تو می جوشد،
چه در پـیـدا،
چه پنهانی
اگـر
شـب در زمـیـن
مـن ، گشـوده
بـالِ
تــاریـکـی
ز هم
بگسل سیـاهی
را ، به چشمـم
مـهـر تابانی
تـوئی
سیـمـرغ
الـبـرزم ،
خـجسته نـام و
رائی تـو
بـکن
بـایـستـه
تـدبـیـری،
زحـد
بـگذشـتـه
ویـرانـی